گل یا پوچ؟!

بچه های اطلاعات بنا به اقتضای مسئولیتشان باید بیشتر از دیگران در امور مستحبات و دعا و راز و نیاز، جدّیت نمایند. «عمویدی»(شهید یدالله حسن زاده)در بین بچه ها یک آدم شوخ به تمام معنا بود. از وقتی که آمده بود بچه ها را دور خودش جمع می­کرد و لطیفه می­گفت و گل یا پوچ بازی می کرد. این مساله را به گوش روحانی واحد رسانده بودند تا او را ارشاد کند. روحانی بعد از نماز ظهر شروع به صحبت کرد و گفت: از اینکه در جمع بچه های اخلاص هستم بسیار خوشحالم، افرادی که از این جمع شهید شدند، افراد خالصی بودند و شان و منزلت بالایی داشتند. پس بهتر است همزمان، این عزیزان کارهایی که در شأن اینها نیست، انجام ندهد.

یدالله که فهیمده بود منظور سخنران خود اوست، وسط صحبت بلند شد و گفت: «حاج آقا! حرف هایی که زدید درست، منظور شما هم من هستم که دیگر گل یا پوچ بازی نکنم.» حاج آقا سرش را تکان داد و گفت: «بله،» عمو یدی لبخندی زد و گفت:

«حاج آقا! من این کار را کنار می­گذارم اما به یک شرط!» حاج آقا گفت: «چه شرطی؟»

عمو یدی سریع چیزی را در میان دست هایش گرفت و آن هارا در دست هایش چرخاند و گفت: «به شرط این که شما گل را از دست من بگیرید.» شلیک خنده­ی بچه­ها بلند شد و حاج آقا را تشویق کردند که گل را بگیرد. هر کس او را راهنمایی می­کرد. آن یکی دست چپ را اشاره می­کرد و دیگری دست راست را.

عمو یدی دست راست را باز کرد و گفت: «چیزی نبود.» دوباره با دست های مشت شده جلو آمد و گفت: «عیبی ندارد حاج آقا! دوباره امتحان کنید.» باز دست هایش را جلو آورد و حاج آقا گفت: «این دفعه دیگه تو دست راسته.» دست راست را باز کرد و این بار هم چیزی نبود. موج شادی و خنده در بین بچه­ها برپا بود. حاج آقا گفت: «عمو یدی! تو چه کار می کنی؟ نکنه کلکی تو کارت هست؟ بنشین ببینم چه رازی تو کارت هست؟»

یدالله حسن زاده نشسته بود، بچه­ها هم با شور وذوق تشویق می­کردند، آن روز بازی نیم ساعتی طول کشید. آن هم با حضور روحانی واحد. حاج آقا که خود دستی در کار داشت بلند شد و گفت: «خلاصه، بهتره دست از این کارها بردارید و دوباره شلیک خنده­ی بچه­ها.»

«از آن همه ستاره- جلد اول- ص 18- یادواره شهدای اطلاعات یگان های رزم خراسان- نقل از سید محمد احترامی»

/ 0 نظر / 10 بازدید